تبليغاتX
روندهـــا

روندهـــا

"دکتر علی میرفطروس یکی از معدود روشنفکرهای این مرز و بوم است که حقیقت را فدای مصالح و مصلحت نمی کند . متنی که در ادامه می آید مربوط به یکی از مصاحبه های وی است که در حدود چهار سال پیش انجام شده و مربوط به روشنفکر و برخی جریانات روشنفکری در ایران است"

اصطلاح "روشنفكر دينى" مانند "روشنفكران ملّى مذهبى" داراى يک تناقض درونى است كه بى توجهى به آن هم به "روشنفكر" آسيب مى زند و هم به "دين"، هم "ملى" را بى اعتبار مى كند و هم "مذهبى" را. پس از سال ها كلّى بافى و آشفته فكرى و توهم زائى، زمان آنست كه در باره مفاهيم، شفاف تر و دقيق تر صحبت كنيم و از غلطيدن به فلسفه بافى هاى گذشته پرهيز كنيم.
آنچه در اوّل مى توان گفت اينست كه "روشنفكرى"(چنانكه از نامش هم پيداست) با فكر و عقل نقّاد و پرسشگر تعريف مى شود، در حاليكه دين جوهر خود را از "ايمان" و "باورهاى يقينى" و از پيش داده شده مى گيرد. به عبارت ديگر: فكر و عقل نقّاد و پرسشگر، پايه اساسى روشنفكرى است در حاليكه دين بخاطر ذات ايمانى و يقينى خويش از تحقيق و عقل پرسشگر و نقاد گريزان است. بقول علماى اسلامى: "من تمنطق، تزندق" يعنى منطق و استدلال منطقى انسان را كافر(زنديق) مى كند! بنابراين: اطلاق "نوانديشان دينى" به دوستان شايد صحيح تر و دقيق تر باشد.
روشنفكرى محصول دوران جديد انديشه و تفكر انسان است. دورانى كه "عقلانيت انتقادى"، مركز و معيار همه ارزش ها و اعتقادات -خصوصآ اعتقادات دينى- قرار مى گيرد. اين، به هيچ وجه به معناى ضديّت با دين و مذهب نيست بلكه به اين معناست كه "ديانت" تحت نظارت "عقل" قرار مى گيرد و در واقع در پرتو "عقل"، "دين" به حيات معنوى خويش ادامه مى دهد.
می دانيم كه در قبل از انقلاب اسلامى، مرحوم دكتر شريعتى با بازگشت به مذهب(بعنوان يک استراتژى و يک ايمان) و به اسلام(بعنوان يک ايدئولوژى) كوشيد تا در يك "توحيد فكرى" جامعه اى را سازمان دهد كه در آن "جو فكرى مشابه بوجود آيد، جامعه اى كه در همه جاى آن بتوانيم اكسيژن اسلام را تنفس كنيم، جامعه اى كه مذهب بعنوان يك استراتژى، و اسلام بعنوان يک ايدئولوژى، همه عرصه هاى فكرى، فرهنگى، ارزشى، اخلاقى، سياسى و اجتماعى را در بر مى گيرد". دكتر شريعتى با چنان اعتقادى معتقد بود كه: "آزادى، دموكراسى و ليبراليسم غربى، چونان حجاب عصمت بر چهره فاحشه است" يا "آزادى و دموكراسى هديه بورژوازى و لقمه چرب و شيرين مسمومى است كه با صد منت به ما اعطا مى كنند"

خوب! با اين افكار و آرمان هاى دكتر شريعتى و به همت "روشنفكران دينى" و "ملّى مذهبى" ما، چنين جامعه اى با انقلاب اسلامى سال ۵۷ مستقر گرديده و الان ۲۵ سال است كه همه ما از بركات و حسنات آن برخورداريم كه "انقلاب فرهنگى"، "پاكسازى دانشگاه ها" و ايجاد "دانشگاه اسلامى" روشنفكران دينى از نمونه هاى آنست، حالا همين دوستان با "قبض و بسط شريعت" و با "چاق و لاغر كردن دين" مى خواهند "سنت دينى را در كنار آزادى بنشانند"!! و به اين ترتيب: "با مشكل دنياى مدرن كنار بيايند"؟!

من فكر مى كنم كه اين دوستان نه با "آزادى و دنياى مدرن" بلكه ابتدا بايد با خودشان كنار بيايند زيرا اينهمه دست و دلبازى فكرى، شايسته يک روشنفكر واقعى نيست. فروتنى و صداقت اخلاقى حكم مى كند كه اين دوستان با نقد روشن و شفاف از گذشته فكرى و ايدئولوژيک خويش، ابتدا به گسست قطعى از "سنت"(سنت فكرى ضد آزادى و ضد تجدّد) برسند و بعد به "روشنفكرى" و راهگشائى براى جهان و جامعه بپردازند.

اين دوستان فراموش مى كنند كه يكى از مظاهر تجددّ(مدرنيته) افسون زدائى از جهان و جامعه است نه نوسازى يا "بهسازى دين" و اسطوره هاى دينى. با اينگونه "روشنفكرى" و "روشنفكران دينى" در اين يكصد سال، ما انواع و اقسام "اسلام راستين"، "اسلام نبوى" و "تشيّع علوى" را تجربه كرده ايم بى آنكه بتوانيم از اين فلاكت تاريخى و از اين مذلّت مذهبى فرهنگى رهائى يابيم.
من فكر مى كنم كه بدون نقد شجاعانه از گذشته فكرى خويش و بدون گسست قطعى از سنت هاى ايدئولوژيک(چه دينى و چه لنينى) روشنفكران ما قادر به پل زدن بسوى آزادى، دموكراسى و تجددّ نخواهند بود. كسانى كه ديروز با تأويل و تفسيرهاى خودسرانه، از آيات قرآن، سوسياليسم و جامعه بى طبقه توحيدى استنتاج كردند و امروز با ابزار "هرمنوتيک" مى خواهند از دل يک دين تمام خواه و توتاليتر، "مردم سالارى دينى" يا "حكومت دموكراتيک دينى" استخراج كنند در واقع هم به مردم سالارى ضربه مى زنند و هم به دموكراسى و تجددّ ملّى. از بطن عقيم يک دين تمام خواه و عقل ستيز، هيچ فكر و متفكّرى زاده نشد و نخواهد شد، هم از اين روست كه بقول دكتر عبدالكريم سروش: "تمدّن اسلامى اساسآ "فقيه پرور" بوده نه "فيلسوف پرور" و فرهنگساز"! ...

تعريف من از روشنفکر اساساً معطوف به ذات و جوهر روشنفكری(در تضادّ با آنچه كه "روشنفكر دينی" ناميده مي شود) يعنی اهميـّت "عقلِ نقّاد" و اولويـّت آن بر "ايمان و تعبـّدِ دينی"است . وظيفه روشنفكر اساساً فرهنگ‌سازی است، يعنی ايجاد ذهنيـّتی است كه بر بستر آن بتوان آينده و نيک‌بختی انسان را تأمين كرد. پس بی‌جا نيست اگر "آينده‌نگری" را نيز جزو مؤلّفه‌های اساسی روشنفكر و روشنفكری به‌حساب آوريم. "آينده‌نگری"(به تعبير ادوارد سعيد) به اين معنا كه با تحقيق و نقد گذشته و بررسی حال، ضمن برقراركردن رابطه منطقی با آينده، بتوان مصالح نيک‌بختی جامعه را فراهم كرد.
"روشنفكران دينی"یِ ما كه "عقل" را همساز و همطراز "دين" می خواهند، در شكل مترقّی و متعالی خود سرانجام به "مولوی" می رسند كه قرن ها پيش با همه علاقه و احترامش به "انديشه"(ای برادر! تو همه انديشه ای...) سرانجام، دنيا را "مردار" و علم و عقل را "آخور"ی می دانست زيبنده "اُشتران":


خُرده كاری هایِ علم هندسه
يا نجوم و علم طب و فلسفه
اينهمه، علمِ بنایِ آخورست
كه عمادِ بودِ گاو و اُشترست


و آيا شگفت‌انگيز است كه آقای دكتر عبدالكريم سروش نيز(با آن عشق عارفانه اش به مولوی) ضمن خوار شمردن "خِردِ علمی" و عقل و علم و تكنولوژی(مانند دكتر سيد حسين نصر) معتقد می شود كه «علم و تكنولوژی نمی توانند برای ما عزّت بياورند لذا بايد به دين تمسِک جُست»؟
"روشنفكران دينی"ی ما كه از "مردم سالاری دينی" يا "دموكراسی دينی" و "حقوق بشر اسلامی" صحبت می كنند در واقع از ماهيـّت تبعيض آميز عقايد خويش غافل اند چرا كه گستره جهانشمول حقوق بشر را به "دينی" و "غيردينی"، "اسلامی" و "غيراسلامی" تقسيم می كنند و سرانجام به آن نتيجه فاجعه بار می رسند كه امروز در ايران به "خودی" و "غيرخودی" معروف است.
من فكر می كنم كه بزرگ‌ترين خدمت اين دوستان(خصوصاً حجت الاسلام كديور و اشكوری) به دين و روحانيت اين خواهد بود كه ضمن تأكيد بر "بازگشت روحانيت به حوزه" نظرات خويش را در باره حجاب، برابری جنسی(برابری زنان و مردان) و خصوصاً منشور حقوق بشر(بعنوان اصول جهانشمول) ابراز نمايند... اين سنّتِ خون و شهادت و عاشورا قرن هاست كه راه هرگونه تعقّل و تعادل روحی را از جامعه ما سلب كرده است، بنابراين: برای رسيدن به آزادی و جامعه مدنی، ابتداء بايد از اين "جغرافيای خون و جنون" گريخت!

روشنفكران دينی" ما(اگر اين اصطلاح بی معنا نباشد!) بر بستر اصطلاحات علوم جديد و مكاتب جامعه شناسی غربی(و اساساً غيردينی) مفهوم سازی می كنند. در واقع آنان برای پاسخ دادن به مسائل و مشكلات نظری خود، از بسياری مفاهيم جامعه شناسی و فلسفه غرب اقتباس می كنند، چيزی كه من حدود 16-17 سال پيش آنرا "استسلام"(يعنی اسلامی كردن مفاهيم غربی) ناميده ام. كار اين "استسلام" به آنجا رسيده بود كه مرحوم دكتر شريعتی در يک خودپسندی آزاردهنده مدعی شد: «اين ما نيستيم كه تازه اين حرفها را از ماركسيست ها و متفكران غربی گرفته باشيم، بلكه اين، ماركسيست ها و متفكران غربی هستند كه اين حرف ها را تازه از اسلام گرفته اند...»!!!

"روشنفكران دينی" ما با اينگونه شبيه سازی ها و مفهوم سازی های غيرعلمی، راه اشتباهات هولناک ديگر را هموار می كنند چرا كه از بطن يک دستگاه دينی ذاتاً عقيم، فقط "مرده" بدنيا می آيد! اينگونه طفيلی گری فكری و سوء استفاده از مفاهيم مدرن غربی همانطور كه ديده ايم نه به نفع اسلام است و نه به نفع استقرار تجدّد و جامعه مدنی در ايران.

آنچه كه به بحث قبلی ما -در تفاوت ذاتی مسيحيت و اسلام- بايد اضافه كنم اينست كه "پروتستانتيسم مسيحی" با آزاد كردن فرد از "وجدان گناهكار"، انسان را به "شهروند آزاد" بدل كرد و با پرورش فرد آزاد و مستقل از دولت و دين، زمينه جامعه مدنی را هموار ساخت در حاليكه "پروتستانتيسم اسلامی" با اضمحلال "فرد" در مفاهيمی مانند شهادت و ايثار، اساساً رشد و پرورش "فرد آزاد" را غيرممكن می سازد، چرا كه بقول دكتر شريعتی: «شهيد، قلب تاريخ است»!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط بابی  | 

ازلام يا استخاره :
به آئين ازلام در قرآن در سوره مائده ، آيه 90 چنين اشارات گرديده است : (اي مومنان از شرابخوري ، قماربازي ، بت پرستي ، و آئين ازلام دوري كنيد كه آنها اعمال پليد و كارهاي شيطان هستند ). از لام عبارت از نوعي استخاره بوده است كه عربان جاهلي و بت پرستان پيش از اسلام ، در پيشگاه بت هيل در خانه كعبه انجام مي دادند وسائل استخاره ازلام عبارت بوده از هفت نيزه كه در داخل كعبه در پيش روي هبل نصب كرده و بر هر كدام آنها اين كلمه ها را نوشته بودند : در اولي (الله عزوجل ) ، دومي (لكم) ، سومي (عليكم ) ، چهارمي (نعم ) ، پنجمي (منكم ) ، ششمي (من غيركم ) هفتمي (الوعد) (1)
طبري اين كلمات را بصورت نعم ، لا ، منكم ، ملصق آورده است . صاحب و خواهان استخاره بايستي پيش از انجام آن مقداري پول و هدايا به هبل تقديم مي كرد و سپس متصدي استخاره رو به هبل مي گفت اين فلان كس است حق را به او نشان بده. (2)
عربهاي جاهلي در مواردي كه ترديد نسبت به نوزاد ، مسافرت ، ازدواج ، و … داشتند به استخاره ازلام متوسل مي شدند . (3)
عبدالمطلب جد محمد در حفر و تعمير چاه زمزم نذر كرده بود كه چنانچه از آن چاه آب بيرون آيد ، اگر داراي ده پسر گرديد يكي از آنان را در پيشگاه بت هبل قرباني كند و چون چنين شد و داراي ده پسر گرديد براي تعيين نام يكي از پسران به استخاره متوسل شد كه قرعه بنام عبدالله پدر محمد افتاد سپس اسم عبدالله را در برابر صد شتر قرار داد باز هم بنام عبدالله اصابت كرد و تاده بار اينكار را تكرار كرد تا سر انجام به نام صد شتر اصابت كرد و عبدالله رها شد. (4)
حال خود قضاوت كنيد اكنون بعد از گذشتن چند هزار سال از اين موارد هنور هم اين امور در ميان بعضي افراد موجه جلوه مي كند در صورتيكه اين ريشه در جاهليت پيش از اسلام دارد . در نوع پيشرفته تر مراجعه به فال حافظ و … را نيز مي توان مشاهده كرد كه بين افراد حتي بي دين نيز تا حدودي مرسوم است . پس واضح است كه فال حافظ و يا فال ورق ، فال قهوه و غيره نيز از همين عقايد پيش از اسلام نشات گرفته است .

موجودات توهمي (جن ، غول ، شيطان ، ديو ، فرشته )
اعتقاد به جن و پري و … گونه اي تكامل يافته از عقايد آني ميسم ( جان گرايي ، پرستش روح ) مي باشد معتقدان بدان براي انسانها ، حيوانات ، گياهان و … قائل به نيروهاي نامرئي مي باشند ( ارواح ) كه اين ارواح در تمامي زمين و آسمان در حال رفت و آمدند . بعقيده آني ميست ها اين ارواح به دو دسته پاك و شر تقسيم مي گردند. . اين معتقدات بعدها بصورت كاملتر در آمده و در قالب جن و شيطان (ارواح زيان رسان ) تكامل يافته و در قالب ملائكه و فرشته (ارواح سودرسان ) نمود يافته است . عربان جاهلي با طريقه زندگي خود اعتقاد به آنها را تائيد مي كنند . سيد محمود شكري آلوسي شرح مفصلي درباره تصورات عرب جاهلي در باب اجانين و شيطان پرستان آورده است كه به نمونه اي اشاره مي كنيم : بعضي از عربان بيابان گرد . جن مي پرستيدند و چون از بيابانهاي خلوت مي گذاشتند ، مي گفتند . ( از شر و آزار اجانين اين بيابان به رئيس آنها پناه مي برم ) .
اين موضوع در اسلام نيز تائيد گرديده در قرآن به جن پرستي اعراب اشاره گرديده است . سوره جن آيه 6: بودند كساني از عربان كه به بزرگان جن پناه مي بردند و در سوره انعام آيه 100 : براي خدا شريكاني از جن در پرستش قرار دادند و در سوره سباء آيه 41 : بودند مرداني از اعراب كه جن مي پرستيدند و بيشترشان به اجانين اعتقاد داشتند و در سوره ياسين آيه 60 : آيا با شما عهد نبستيم كه شيطان را نپرستيد و او دشمني آشكار است براي شما . اين تصورات در اسلام نيز متجلي است و در موارد مختلفي در مورد آنان صحبت گرديده است و حتي سوره اي بنام جن نيز در قرآن وجود دارد . در بيشتر جاهاي قرآن ، جن در رديف انسان و بلكه از آن جلوتر ذكر گرديده است (5).
در اسلام براي اين توهمات قائل به موجوديت مي باشند و نه براي پرستش بدانها در هر صورت در دنياي امروز اينها جزو موجودات خيالي مي باشند . 

اماكن متبركه :
يكي ديگر از خصوصيات دين عرب جاهلي ، پرستش و زيارت مكانهاي مقدس بوده است . اين اماكن در مناطق مختلف عربستان وجود داشتند كه ابن كلبي در كتاب اصنام به چند تاي آن اشاره كرده است . عربها در دوره جاهليت مناسك عبادات و غيره را در ارتباط با اين اماكن انجام مي دادند و اكنون نيز بعضي فرق اسلامي در ارتباط با امكان متبركه خود اين كارها را انجام مي دهند . بهنگام ظهور اسلام پيامبر بجز كعبه همه موارد مشابه را ويران نمود و تنها كعبه را ابقاء نمود و آنرا خانه خدا (بيت الله الحرام ) ناميد و زيارت آنرا با تغييراتي بر مسلمانان واجب نمود . علاوه بر كعبه اماكن ديگر از قبيل مسجد الاقصي و مسجد النبي براي عبادت مجاز هستند و اين حديث از پيامبير در اين ارتباط وجود دارد : فقط به زيارت سه مسجد بروند ، مسجد الحرام ، مسجد الاقصي ، مسجد النبي ، خداوند يهوديان و مسيحيان را لعنت كند كه آثار پيامبران خود را معبد قراردادند. در ارتباط با اماكن متبركه نيز چيز جديدي در اسلام نبوده و در دوره جاهليت نيز مرسوم بوده است ولي فقط اسلام تغييراتي بدان داد . از اين قبيل موارد مي توان به معبد بزرگ دلف در يونان قديم اشاره كرد . و يا معبد اورشليم در فلسطين قديم.

داستان ابرهه
طبق روايات عرب ، ابرهه معبدي بزرگ در صنعا ساخت و مردم را بعبادت آن فراخواند تا از توجه مردم به كعبه بكاهد و داعياني به بلاد عرب فرستاد تا تبليغ كنند ولي مردم آنها را كشتند و مردي از بني فقيم از تعصب به آن معبد بي حرمتي كرد . ابرهه خشمگين شد و بقصد تخريب كعبه به مكه روان شد و جريان ابابيل و غيره . اين واقعه را عام الفيل ناميدند . در درستي اين واقعه بويژه پرندگان ابابيل ذكر شده در قرآن كه بر سر ابرهه و سپاهيانش سنگ ريخته آنها را كشتند ترديد هست . دكتر خزائلي مي نويسد : (واقعه پرندگان سنگ بار را نمي توان حقيقي دانست . بنظر من ابابيل جمع آبله است و مويد اين روايت است كه بموجب آن هلاكت قوم ابرهه بوسيله آبله صورت گرفته است )(6).
واقعه لشگر كشي ابرهه به مكه نيز براي ويران كردن كعبه نبوده بلكه بنظر محققان قصد حمله به حكومت حيره ، كه دست نشانده ايران بوده را داشته اند كه بعلت ابتلا به بيماري آبله از آن صرفنظر گرديده و به يمن باز گشتند .

عطسه:
از جمله عقايد خرافي عرب جاهليت در اين زمينه بود و مي پنداشتند كه اين امري شوم است . بعبارت ديگر آنرا مقدمه اي براي خطر احتمالي مي شمردند . اگر از دور عطسه اي به گوششان مي رسيد مي گفتند . شومي و بلاي عطسه به جان سگهايم بيافتد . اگر يكي از دوستانشان عطسه مي زد مي گفتند: طول عمر و شادابي و جواني باد (عمرا و شبابا) اگر از غريبه اي مي شنيدند مي گفتند : بدرد كبد و سياه سرفه گرفتار شوي (ورياو قحابا) و سپس مي گفتند شومي آن گريبان خودت را بگيرد ( بك لابي ) . حال بنگريد كه چنين چرندياتي هنوز هم در بين مردم جايگاه دارد . جاي تاسف است .


1-تاريخ يعقوبي ، چاپ نجف ، ج 1 ، ص 215
2-تاريخ الامم و الملوك ، ج 2 ، ص 174
3-بلوغ الارباب ، ج 1 ، ص 205
4-سيره اين هشام ، ج 1 ، ص 141
5-سيد محمود شكري الوسي : بلوغ الارباب ، چاپ بغداد ، ج 2 ، ص 340
6-دكتر محود خزائلي : اعلام قرآن ، ص 141
7-جاهليت و اسلام ، يحيي نوري ، ص 498

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:21  توسط بابی  | 

در خبرها آمده که ایران با همکاری کشور مالزی در حال ساختن یک خودروی اسلامی با مشخصات ذیل می باشد :
این خودرو در حین حرکت صلوات می فرسته و چنانچه سرعت بالای هشتاد بره آیت الکرسی می خونه
در صورت بروز تصادف فاتحه می خونه
در صورت سوار کردن دوست دختر صیغه محرمیت می خونه
و به مناسبت دهۀ مبارک فجر




Image and video hosting by TinyPic" />
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:42  توسط بابی  | 

برهان علت و معلول یکی از براهین اثبات وجود خدا هست که توسط متکلمین و معتقدین به ادیان و ذهن گرایان مورد استفاده قرار می گیرد . این برهان از مشاهدۀ حوزۀ انسانی به حوزۀ وراء انسانی ( متافیزیکی ) منتج شده و به عبارتی از رابطۀ جزئی بین اشیاء به رابطۀ کلی حاکم بر اشیاء می رسد. این برهان مدعی اینست که هر پدیده ای دارای علتی بوده یا بعبارتی دیگر هر معلولی در پی علتی و هر علتی در پی معلولی به وجود می آید . با استفاده از برهان علت و معلول می توان برهان نظم را توجیه کرد به این معنی که وقتی پدیدۀ نظم یا شی ء منظم مشاهده گردید ، باید به دنبال علت آن گشت که بالطبع با ذهنیات وراء انسانی یک متدین خود آن علت باید منظم و مسلط بر پدیده باشد .
معمولا از پدیدۀ تصادفی به عنوان پدیدۀ بی علت نام برده و آنرا در برابر علت و معلول قرار می دهند . بسیاری پیدایش حیات بر روی کره خاکی را امری بدون علت دانسته و آنرا یک اتفاق ، تصادف ، شانس و از این قبیل می پندارند و عملاَ در مقابل معتقدین به متافیزیک و روحیون قرار می گیرند.
با توجه به ضرورت بحث باید علت را به دو صورت کلی علل مرتبط و غیر مرتبط تقسیم بندی کرد. منظور از علل مرتبط آنست که علت یا مجموعه ای از علتها با برنامه و هدف مشخص شده از قبل در کنار هم چیده شوند به صورتیکه بتوان به نتیجه ای مشخص رسید و این نتیجه می تواند موفقیت آمیز یا توام با شکست باشد. در پی این علت های هدفمند باید خالقی آگاه وجود داشته باشد تا بتواند با رعایت نظم و اصول و تعمدا و با خواست خود به نتیجه ای مطلوب و موفق برسد . پس نظم را اگر به عنوان یک معلول در نظر بگیرید علت آن باید ناظمی آگاه باشد و اینجاست که می فهمیم برهان نظم و برهان علت و معلول دو مفهوم یا دو روش (برهان) نیستند بلکه یکی هستند که از روی هم ساخته شده اند.
میزان وقوف، استعداد، آگاهی و تجربه خالق یک اثر ، می تواند آنرا تبدیل به یک اثر جاودانه یا مبتذل کند. پس قدرت ازلی نباید دچار خطا پذیری شود و با توجه به قدرت نامحدودش اثری را که می توانسته به سرعت خلق کند را موکول به ملیاردها سال کند چون در طی زمانهای زیاد و با تجربه می توان امور دشوار را سهل کرد که این به نوعی نشاندهنده ضعف خالق است. مثل اینکه اگر شما جواب سئوال را بدانید دلیلی ندارد که وقتی از شما پرسیده شود جواب نداده و موکول به آینده کنید که دال بر جهل شما شود و امکان و موقعیت پیش آمده از شما سلب گردد. البته اگر خالقی مصلحت طلب باشید که برای کارهای خود استخاره می کنید این احتمال وجود دارد. مثل اینکه قرآن در شب قدر دفعتا یعنی یه دفعه به پیامتر نازل شد و این البته به غیر از انزال بیست و سه ساله قرآن به پیامبر هست. یعنی خدای باری تعالی چنین قدرتی داشته که قرآن را یه جا به مخ پیامبر فرو کند و پیامتر هم که فرستاده خداست و با او در ارتباط هست هم چنین گنجایشی داشته و این که مسلمین هم در آن شب مبارک قرآن به کله خود می گذارند به صورت ناآگاهانه مهر تاییدی بر این موضوع می زنند.
علل غیر مرتبط به علت یا علت هایی اطلاق می شود که به آن منظور و هدفی که در پی آن می آید ارتباط نداشته یا بصورت مستقیم مرتبط نیست مثل اینکه شخصی در حال عبور از خیابان حواسش جمع نباشد و زیر ماشین برود . یعنی حواس پرتی دلیل زیر ماشین رفتن به طور مستقیم نیست در غیر اینصورت افراد حواس پرت باید همیشه زیر ماشین باشند . یا توپی که شما به سمت دروازه شوت می کنید ولی شیشه همسایه را پایین می آورید . درست است که دلیل شکستن شیشه ضربه ای هست که شما به توپ زده اید ولی این کار را شما برای شکستن نکرده اید اینجاست که پدیده تصادفی و اتفاق ، رخ می دهد.
حال که متوجه شدیم که ذهن ما در پی هر پدیده ای علتی را جستجو می کند از کجا مشخص می شود که علل مرتبط هستند یا خیر ؟ به نظر من جواب این سئوال بدیهی است علل مرتبط بارها و بارها می توانند تکرار شده و به تجربه درآیند در حالیکه علل غیر مرتبط (تصادفی)به ندرت اتفاق افتاده و حساب کتاب خاصی هم ندارند. مثل اینکه شما به شخصی فکر می کنید و در همان زمان هم وی با شما تماس می گیرد به طور حتم احتمال آن خیلی بعید است که در دفعات بعد همچنین اتفاقی بیفتد (از بحث انرژی مغز صرفنظر شود) ولی خب ذهنی که معتقد به نیروی ورا بشری باشد بلافاصله چنین مواردی را دال بر ذهنیات خود می گذارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:56  توسط بابی  | 

كمتر كسي است كه علي شريعتي را نشناسد و يا حداقل اسم او را نشنيده باشد . علي شريعتي كه در بين هواخواهان زياد خود معروف به دكتر بوده يكي از پايه گذاران انقلاب سا ل 57 بوده است . اين مطلب را ميتوان از كتابهاي متعدد موجود و حساسيتي كه ساواك بر روي اين شخص داشت متوجه گرديد. به نظر من او يك مذهبي و در عين حال ضد مذهب عوام و آخوندیسم بود و از مذهب به ابتذال كشيده شده گريزان بود ولي كماكان به مذهب راستين (از ديدگاه خودش) معتقد بوده است. در اين نوشته به بررسی برخی از عقاید وی که در کتاب اسلام شناسي وجود دارد پرداخته می شود. كتاب اسلام شناسي چاپ طوس مشهد به سال 11/10/1347 بوده که براي اعتبار در مستند بودن اين كتاب در صفحه 588 مي نويسد : … در نقل حوادث سيره طبري و ابن هشام را متن قرار داده ام و هر جا اين دو ساكت بوده اند به منابع ديگر رجوع كرده ام و سعي كرده ام منابع فرعي نيز از كهن ترين و موثق ترين كتابها باشند از قبيل ابن سعد ديار بكري و غيره هر جا در سخن حقيقت و درستي با ظرافت و زيبايي ناسازگاري افتاده اند ، نخستين را بر مي گزيدم و دومي را قرباني آن مي كردم كه حقيقت از زيبايي ، زيباتر است ؟ شریعتی كه قلم نافذي دارد قادر است احساسات افراد را بنحوي بر انگيخته كند كه فرد ندانسته كاري را انجام دهد كه هيچگاه به آن فكر نكرده و همين احساسات نيز در سال 57 بسيار كار ساز بود
برخي وقايع تاريخي در كتاب :
مرگ زينب: و در اين سال زينب دختر پيغمبر زن ابي العاص بر اثر صدماتي كه در بازگشت از مكه ديده بود و مدتها از آن رنجور بود فوت كرد . پيغمبر در مرگ دخترش كه به خاطر او و دين او سعادت و سلامت خويش را فدا كرده بود چنان خشمگين شده بود كه دستور داد كساني را كه در راه مدينه بر شتر وي نيز زده بودند و او را چنان بر زمين افكنده بودند كه به سختي مصدوم شد و پس از يكسال رنج در گذشت هر جا ببينند به آتش بسوزانند ولي روز بعد اعلام كرد : كه لايحرق بالنار الارب النار و دستور داد به شمشير بكشند . ص 270-269
مسلمانان ياغي :اولين ثمرات غير منتظره اين قرارداد (حديبيه ) ببار أمد . قريش اسلام را به رسميت شناخته بود و محمد را بناچار رسما تحمل مي كرد و به او اجازه مي داد كه از سال ديگر با اين كه دشمن بتان است ، به زيارت كعبه بيايد ديگر آنكه اجازه دارد از راههاي كارواني و تجارتي استفاده كند و پيغمبر نيز در قبال آن از زدن كاروانها و بستن راهها خودداري كند . بنابراين ناچار راه ساحل را كه از مكه به سوي شام مي رفت را طبق قرارداد بايد آزاد مي گذاشت ص 246 –245
جريان عايشه : حتما جريان عايشه و مشكوك شدن پيامبر را مي دانيد كه علت دشمني عايشه با علي به غير از خصومت با فاطمه زن علي به اينجا نيز بر مي گردد . اين قسمت را نيز از كتاب نقل مي شود : … پيغمبر از منبر فرود آمد و به خانه ابوبكر رفت و علي ابن ابي طالب و اسامه بن زيد را پيغام داد آمدند تا با آنان مشورت كند . اسامه از عايشه ستايش كرد و گفت : اي رسول خدا تو از خانواده ات جز خير نمي داني و اين مسئله دروغ است و بي پايه – اما علي گفت : اي رسول خدا زن بسيار است و تو مي تواني به جاي او زن ديگري بگيري از كنيزش بپرس او بتو راستش را خواهد گفت پيغمبير بريره را خواست تا از او سوال كند ، علي برخواست در حالي كه او را به شدت كتك مي زد و مي گفت به رسول خدا راست بگو گفت : به خدا قسم جز خير نمي دانم و در عايشه عيبي نمي بينم ص 233 –232 راهزني : در جمادي الاولي زيدبن حارثه بدستور پيامبر بر كاروان نقره قريش كه از ساحل به شام مي رفت زد و با نقره بسيار و اسيراني چند كه ابوالعاص داماد پيغمبر نيز در آن ميان بود بر گشت . دحيه ابن كلبي با كالاهايي از روم بر مي گشت كه راهزني بنام هنيد از طائفه جزام كه مسلمان بودند در حمسي بر او زد و هر چه داشت برد . ص 225 زيدبن حارثه (پسر خوانده پيامبر ) با سپاهي به تنبه بني نزاره كه او را در سفر شام كه از جانب مسلمانان به تجارت رفته بود لخت كرده بودند ، رفت و سحر گاه بر آنان تاخت و ام قرفه ، ملكه آنان كه قريش شكست ناپذير مي دانست اسير كرد و به دو شتر بست و از ميانه نيمش كرد و سرش را در مدينه گرداند . ص 236 زيد ابن حارثه با سپاهي به مينا ، در مصر تاخت وبا اسيراني برگشت. صاحبان مادران و كودكان را جدا از هم ميفروختند. پيغمبر صداي شيون آنان را شنيد و دستور داد مادر وطفل را جز با هم نفروشند. ص 236
مقابله به مثل: اعراب بني عرينه مسلمان شدند و به مدينه آمدند اينان كه باديه نشيناني وحشي بودند، از قامت در شهر و هواي مدينه شكايت كردند. پيغمبر آنها را به سر گله شتران خود به باديه فرستاد . پس از چندي كه از شير شتران پيغمبر و هواي آزاد جان گرفتند ، دست و پاي شتران پيغمبر را بريدند و در چشمها يش خار فرو كردندو گله شتر را ربودند . كرزبن جابر با بيست تن مامور تعقيب آنان شد. پيغمبر دستور داد دست و پاي دزدان را بريدند و در حومه شهر دار زدند. ص 236 عمرو بن اميه ضمري از طرف پيغمبر مامور ترور ابو سفيان شده بود تا مقابله به مثل كرده باشد . وي يكي از تروريستهاي معروف جاهليت بود از اين رو تا وارد مكه شد او را شناختند ناچار بي آنكه كاري از پيش ببرد فرار كرد و به مدينه بازگشت و داستان را به پيامبر گفت و محمد خنديد. 237و236
قتل ابوجهل: ابن مسعود ميگويد : پا روي سينه اش گذاشته بودم تا سرش را جدا كنم ، گفت: بر قله صعبي بالا رفته اي اي گوسفند چران حقير . سرش را بريدم و آوردم پيش پيغمبر كه گفته بود چه كسي خبر ابوجهل را به من مياورد و آنرا در برابرش انداختم و گفتم اي رسول خدا اين سر دشمن رسول خدا ابوجهل و پيغمبر گفت : الله الذي لا اله غيره 158
گردن زدن: سپاه اسلام به اثيل رسيد . اسيران را از برابر پيغمبر گذراندند . پيامبر ناگهان نضر ابن حارث را ديد كسيكه در سيزده سال مكه از هيچ گونه رذالتي دريغ نكرده بود . محمد نگاهي به او كرد كه دانست نگاه مرگ است و رهايي نخواهد يافت . او كه اسير مقداد بود و مقداد انتظار داشت فاميل او وي را به قيمت خوبي بخرند به پيامبر گفت كه وي اسير من است و پيامبر برايش دعا كرد كه خدايا مقداد را با فضل خود از وي بي نياز كن . پيامبر گفت گردنش را بزن علي بيدرنگ حكم را اجرا كرد. سپاه به عرق الظبيه رسيد . فرمان داد تا عتبه ابن ابي معيد را گردن بزنند فرياد زد اي محمد براي جوانانم كي خواهد بود ؟ گفت آتش و علي بي درنگ حكم را اجرا كرد .163
مثله كردن : پيغمبر به سوي كشتگان احد رفت و بدنبال حمزه مي گشت كه او را يافت كه مثله اش كردند و گوشها و بينيش را بريده اند و شكمش را شكافته جگرش را برده اند و از شدت خشم عهد كرد كه اگر در جايي خدا مرا بر قريش چيره كرد سي مرد از مردان آنان را مثله خواهم كرد مسلمانان نيز كه بر حالت پيغمبر و كشته حمزه قهرمان وفادار خود اندوهگين بودند گفتند به خدا قسم اگر روزي بر آنان دست يافتيم آنان را چنان مثله كنيم كه تا كنون كسي از عرب نكرده باشد . فتح مكه : يكي از كساني كه دستور قتل او بعد از فتح مكه در هر حالتي صادر شده بود عبدالله ابن سعد ابن ابي سرح كه كاتب وحي بود و مرتد شد و به آنها گفت من هر گاه كه آيات را مي نوشتم آنها را تغيير مي دادم وي برادر رضاعي عثمان بود و به او پناه برد و عثمان او را نزد پيامبر آورد و برايش امان خواست. پيامبر كه خشمگين بود در پاسخ عثمان ساكت ماند و سكوتش طولاني شد و سپس گفت بسيار خوب . عثمان و عبدالله ابن سعد رفتند پيغمبر گفت : ساكت ماندم تا يكي از شما برخيزد و گردنش را بزند مردي از انصار گفت به من اشارت مي كردي و پيامبر گفت رسول خدا به كسي اشارت نمي كند براي كشتن 298 .
ديگري عبدالله ابن خطل از تميم ، كه پيغمبر فرمان صدور قتل او را نيز در هر حالتي صادر كرده بود زماني او را با يكي از انصار به جمع آوري صدقات فرستانده بود و در آنجا كسي را كشته بود و بعد از آن مرتد شده بود و دو كنيز داشت كه هجويه هايي در باب پيامبر مي گفتند . پيغمبر دستور داده بود او را با دو كنيزش بكشند تا مسلمانان بدانند كه جرم خائن و جرم آنكه براي خائن خوش رقصي مي كند يكي است 298 .
سريه خالد : پيامبر خالدبن وليد را از مكه به جنوب تهامه فرستاد تا بني جزيمه را به خدا بخواند و دستور داد از جنگ پرهيز كند خالد كه با اين قوم دشمني داشت با حربه اي آنان را خلع سلاح كرد و دستور داد تا شانه هاي آنان را بستند و به عنوان اسير بين خود تقسيم كردند . دستور قتل آنان را داد . بدويان اسيران خود را كشتند اما مهاجران و انصار نكشتند و اسيران را آزاد كردند خبر به پيغمبر كه رسيد به شدت خشمگين شد و دست به آسمان برداشت و گفت . خدايا از آنچه خالد كرد در نزد تو بيزاري مي جويم 312 .
ازدواج : پيغمبر بعد از فتح مكه ، در مكه با مليكه دختر داود اليشه كه پدرش به هنگام ورود سپاه به مكه كشته شده بود ازدواج كرد . بعد از مدتي يكي از زنان پيامبر پيش او آمد گفت شرم نداري كه با مردي ازدواج مي كني كه پدرت را كشته است . دخترك ترسيد و پيامبر نيز از او چشم پوشيد 314.
گفتگو با عايشه : پيامبر در آخرين روزهاي زندگي در خانه عايشه به او مي گويد : اي عايشه ، چه ضرري مي داشت كه تو پيش از من ميمردي و من بر جنازه ات حاضر مي شدم ، كفنت مي كردم ، بر تو نماز مي خواندم و خاكت مي كردم .عايشه بي درنگ پاسخ داد و بعد هم به خانه من بر مي گشتي و با يكي از زنهايت هم خوابي مي كردي پيغمبر خنديد 435.
جريان دارو : در آخرين لحظات زندگي پيامبر اسما زن جعفر و خويشاونده ميمونه (آخرين زن پيامبر ) كه از مهاجران حبشه بود تركيب دارويي را بلد بود و براي پيامبر آن را ساخت و در حالت اغما به او خوراندند . پيامبر چون به هوش آمد و دانست كه بي اجازه وي زنان به او دارو خوراندند سخت خشمگين شد و بازخواست كرد همه به گردن عباس انداختند و عباس توضيح داد ترسيديم بيماري تو ذات الجنب باشد . از اين توضيح خشمش بيشتر شد و براي تنبيه آنان دستور داد هر كه در خانه حضور داشت به جز عباس از آن دارو بخورد ، ميمونه كه روزه داشت نيز مستثني نشد . به مواردي از تاريخ اسلام منقول از شريعتي پرداختيم حال به مواردي از توجيهات وي مي پردازيم . زينب دختر جهش : زينب كه زن زيدبن حارثه (پسر خوانده پيامبر ) مي باشد همان كسي است كه بعد از مرگ زيد پيامبر با او وصلت مي كند و اين كار را در صورتي انجام داد كه در نزد عربان امري قبيح بود . آياتي نيز در اين ارتباط براي توجيه كار پيامبر نازل شده است .
 شريعتي برای توجیه مي گويد : زينب دختر زيباي جهش نواده دختري عبدالمطلب است و دختر عمه پيامبر زيد غلامي است كه از شام به اسارت گرفته اند و سرنوشت او را به خانه خديجه اورده است و خديجه او را به همسرش محمد هديه كرد . حارثه كه از اشراف شام بود در جستجوي فرزندش به مكه آمد و او را يافت و از مولاي وي خواست تا زيد را باز خرد و محمد پذيرفت ولي زيد نپذيرفت . محمد وي را آزاد كرد و فرزند خويش خواند از همه خواست كه وي را زيدابن محمد ابن عبدالله ابن عبدالمطلب بخوانند . پيامبر بر آن شد كه دختري از اشراف عرب را براي وي خواستگاري كند تا حقارت شخصي زيد را از بين برد پس چه كسي بهتر از زينب دختر عمه پيامبر هر چند كه عبدالله برادر زينب با اين كار مخالف بود ولي گفت : هر گاه خدا و رسولش بر حكمي امر كردند هيچ كس را در كار خويش اختياري نيست و هر كه نافرماني كند گمراه است . محمد مهريه زينب را خود پرداخت ولي زينب هيچ گاه از وي خوشنود نبود و مدام به پيامبر شكايت مي آورد و پيامبر هم زيد را به بردباري فرا مي خواند . يكبار پيامبر در عمق نگاه زينب رازي را خواند كه دلش را به يكباره خيره كرد(انگار كه شريعتي آنجا بوده و خود شاهد اتفاقات دروني پيامبر بوده ). آتش مرموزي كه درون زينب افتاده بود بر گونه هايش نشست و بي قراري قلبش را مي فشرد . پيامبر در مقابل اين عكس العمل سر به درون خويش فرو برد و باز گشت اما زينب به كجا برود(عشق آسماني از نوع عشق به پدر شوهر – نويسنده ) . وقتي زينب به خانه زيد باز گشت ديگر نمي توانست زيد را تحمل كند در نتيجه زيد به پيامبر گفت كه آن دو را از هم برهاند . (شريعتي مي خواهد با بزرگ جلوه دادن عشق زينب و محمد اين كار را توجيه كند در قسمتهايي از اين بخش چنان حرفهاي عاشقانه اي مي زند كه جاي تعجب است - نويسنده ). شريعتي مي نويسد : راه پنهاني عشق را نه تاريخ مي داند و نه تحقيق آن هم در دلي به عمق عظمت قدرت دل محمد كه نه دل شاعر غزل سرايي است كه همچون جنگ با اشاره نرم سر انگشت كوچك نگاهي و يا لبخندي به فغان آيد و … (به نظر مي رسد كه شريعتي در حال نوحه خواندن است )
جالب اين است كه از پيامبر نقل قول كرده مي گويد : هر كه در عشق گرفتار شود و آن را پنهان دارد و خويشتن داري كند ، بميرد بهشت بر او واجب است . وحي آسماني نيز كمك كرده و آيه زير را نازل كرد : (خدا پسر خواندگانتان را پسرانتان نگردانيده است اين سخني است كه شما در دهانتان داريد در حالي كه خدا حقيقت را مي گويد و راه را مي نمايد ) .با صدور مجوز آسماني زينب از دام ازدواج مصلحتي با زيد رها گرديد ولي محمد بيمناك است مردم چه خواهند گفت و محمد ترديد دارد كه اين كار را بكند . دوباره وحي آسماني به ياري او مي شتابد ( هنگامي كه به آنكه خدا به وي نيكي كرد و تو به وي نعمت بخشيدي مي گويي كه زنت را براي خويش نگه دار و از خدا بترس و تو درونت را پنهان مي كني آن چه را خدا آشكار كننده است و از مردم مي ترسي و خدا سزوار تر است به اينكه از او بترسي . هنگامي كه زيد را ديگر با او كاري نبود وي را به تو داديم تا بر مومنان درباره زنان و پسر خواندگانشان ، در آن حال كه آنان را با ايشان كاري نيست مشكلي نباشد و فرمان خدا انجام شده است . )
شريعتي مي گويد : من كه نه از آغاز تحقيق تعهدي داشتم محمد را از اين اتهام تبرئه كنم و نه تعصبي كه شان او را عجل از عشق بدانم ، در پايان بررسي حس مي كنم كه داستان زينب و محمد شور انگيز ترين تجلي روح رهبري است كه به خاطر حقيقت از حيثيت خود مي گذرد 514تا 526 . (در اين نكته كه حقيقت مورد نظر شريعتي (عشق ) ، يا هوس بازي بايد واقعا شك كرد البته از ديدگاه بي طرفانه نه از ديدگاه يك مسلمان كه نمي تواند چنين چيزي را در ارتباط با پيامبر خويش قبول كند نويسنده . ) شريعتي خود معترف است كه پيامبر زيد را به جنگي مي فرستد كه مي داند در آن برگشتي نيست . نتيجه گيري : علي شريعتي توجيحات زيبا و احساساتي پيرامون كردار پيامبر در اين كتاب دارد كه به يك نمونه اشاره شد . علي شريعتي يك مسلمان است و به قول هواخواهانش روشن فكر مسلمان او تاريخ اسلام را در اين كتاب به خوبي جمع آوري كرده است . منطقي به نظر نمي رسد كه وقايع را به دروغ نوشته باشد چون اصولا از منابع معتبري استفاده كرده است هر چند كه به مواردي از تاريخ اسلام نيز اشارت نداشته است همچون غرانيق كه اين خود بيانگر گلچين كردن مطالب مي باشد . علي شريعتي سعي بر مهم جلوه دادن و يا از اهميت انداختن مواردي دارد و با احساسات و بيان رساي خود اين كار را به خوبي انجام مي دهد . مشكل در آنجاست كه موارد را تفسير به راي مي كند و آن را به خورد ملت مي دهد . اينجانب شخصا بدين موضوع معترفم كه در بر انگيختن احساسات همچون وي نديده ام كه اين مطلب شايد از مذهبي و ملا بودن خانواده وي كه احتمالا با نوحه سرايي زياد در ارتباط بوده نشات مي گيرد .از نظر بر انگيختن احساسات مي توانم او را با هيتلر مقايسه كنم
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 22:55  توسط بابی  | 


در عهد امپراطوري ((آركاديوس)) ، مدرس حكمت الهي در قسطنطنيه ((لوگوماخوس)) ، به سرزمين ((سكا)) رفت و در پاي كوه قفقاز در دشتهاي حاصلخيز ((زفيريم)) اقامت گزيد . در آن دوران پير سالخورده نيكوكاري از مردم آن سرزمين بنام ((دين داك)) در اطاق وسيعي كه ميان آغل گوسفندان و انبار بزرگ آذوقه خود ساخته بود ، با زن و پنج پسر و پنج دختر و بستگان و ملازمان خويش ، پس از صرف طعام مختصري ، بزانو در آمده ، همگي بحمد و ثناي پروردگار مشغول بودند .
لوگوماخوس باو گفت : اي مرد بت پرست به چه كاري مشغولي ؟
دين داك جواب داد : من بت پرست نيستم .
لوگو گفت : در صورتي كه سكايي هستي و يوناني نيستي بايد بت پرست باشي. بگو ببينم بزبان سكايي چه مي گفتي؟
مرد سكايي جواب داد : همه زبانها در گوش پروردگار آشناست من و كسانم او را ستايش مي كرديم .
مدرس حكمت الهي گفت : اين ديگر خيلي عجيب است كه يك خانواده سكايي خدا را ستايش كند ، بدون اينكه از ما تعليم گرفته باشد .
سپس با دين داك به مباحثه پرداخت . زيرا كه او كمي بزبان سكايي آشنا بود و مرد سكايي هم تا حدودي يوناني مي دانست . شرح مباحثه آن دو در يكي از نسخ خطي قسطنطنيه موجود است .
لوگوماخوس - خوب تو اگر شرعيات مي داني بگو ببينم چرا بايد خدا را پرستيد ؟
دين داك - براي اينكه همه چيز ما از اوست و پرستيدنش واجب است .
لوگو - اين جواب از مردي وحشي مثل تو بعيد نيست خوب از خدا چه توقعي داري ؟
دين داك - از مرحمتهاي خدا تشكر مي كنم . حتي از آن جهت كه گاهگاه مرا با آلام و مشقاتي مي آزمايد ، سپاسگزار وي هستم . اما هرگز از وي توقعي ندارم . زيرا كه او خود به نيازمنديهاي ما واقف است . بعلاوه از اين مي ترسم كه اگر از او تمناي آفتاب كنم ، همسايه من خواهش باران كرده باشد .
لوگو- عجب ! حدس مي زدم جوابهاي احمقانه خواهد داد ! بهتر است كه از مسائل عاليتر بحث كنيم . خوب وحشي بگو ببينم از كجا مي داني كه خدايي وجود دارد ؟ –
دين داك - تمام كائنات مي گويد كه خدايي وجود دارد .
لوگو - اين كافي نيست . درباره خدا چه عقيده اي داري ؟
دين داك - معتقدم اوپروردگار و فرمانرواي من است . اگر خوبي كنم مرا پاداش مي دهد واگر بدي كنم كيفر مي دهد.
لوگو- اينها كه سخنان پيش پا افتاده ايست ! وارد بحث اساسي بشويم . بگو ببينم خدا غير متناهي يا جوهر است؟
دين داك - مقصود شما را نمي فهميم .
لوگو- حيوان نفهم مي پرسم خدا در يك مكان مخصوص است ، يا لامكان است يا همه جا حاضر است ؟
دين داك - در اين باب چيزي نمي دانم .
لوگو- ابله . آيا خداوند مي توانسته آنچه را كه اكنون هست را از هيچ بوجود آورده باشد ، و اينكه به اراده او يك چوب دستي دو سر نداشته باشد ؟ بعقيده تو خدا ، آينده را در آينده مي بيند يا حال ؟
دين داك - من هرگز در اينگونه مسائل انديشه نكرده ام .
لوگو- چه مرد كند ذهني! ناچار بايد موافق فهم تو سخن گفت ... رفيق ، بگو ببينم ماده مي تواند ازلي باشد ؟
دين داك - براي من چه تفاوت مي كند كه ازلي باشد يا نباشد من كه خود تا ابد زنده نخواهم ماند . خدا هميشه بر من حاكم است و چون بمن قوه ادراك صواب و صلاح اعطا فرموده ، بايد از او اطاعت كنم .هرگز هم ميل ندارم كه فيلسوف باشم . دلم مي خواهد انسان باشم .
لوگو - مباحثه با اين مرد كار دشواري است . بايد قدم به قدم جلو رفت... بگو ببينم خدا چيست ؟
دين داك - فرمانرواي من ، صاحب اختيار من ، پدر من .
لوگو - مقصودم اين نبود . مي پرسم ذات خدا چگونه است ؟
دين داك - ذاتش اينست كه قادر و مهربان باشد .
لوگو - ولي آخر جسم است يا روح ؟
دين داك - چرا توقع داريد من از حقيقت ذات خدا آگاه باشم ؟
لوگو - يعني تو نمي داني روح چيست ؟
دين داك - ابدا! شناخت روح به چه درد من مي خورد ؟ آيا اگر به ماهيت روح پي ببرم ، با انصافتر مي شوم ؟شوهري نيكوتر ، يا پدر و كارفرما و همشهري بهتري خواهم شد ؟
لوگو - بايد قطعا بتو بياموزم كه روح چيست . روح ، روح ، روح .... اين بحث بماند براي دفعه ديگر ....
دين داك - مي ترسم مجهولات شما هم بيش از معلومات شما درباره روح باشد .اجازه بفرماييد منهم سئوالي از شما بپرسم . چندي پيش به يكي از كليساهاي شما رفته بودم . براي چه در كليساي خود صورت خدا را با ريش دراز كشيده بوديد ؟
لوگو - فهم اين مسئله آسان نيست و احتياج به تعليمات مقدماتي دارد .
دين داك - پيش از اينكه از تعليمات شما بهره برم ، بگذاريد واقعه اي را كه در يكي از اين روزها برايم روي داد ، نقل كنم . يك روز در انتهاي باغ خود ، اطاق كوچكي مي ساختم . شنيدم موشي با زنبوري مباحثه مي كرد . موش مي گفت : ((عجب عمارت زيبايي است بايد كار موش توانگري باشد ؟))
زنبور جواب داد : ((شوخي مي كني . اين عمارت را قطعا زنبور با هوش و ذكاوتي ساخته است )).
از آن روز تصميم گرفتم كه در هيچ مسئله اي جدال نكنم .
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 20:29  توسط بابی  | 

احمدی نژاد کسی هست که امروزه خیلی ها اونو مسخره می کنن و به حرفاش می خندن . به نظر من رفتار احمدی نژاد خیلی شباهت به خمینی داره حالا ممکنه که عمدا یا سهوا باشه ولی کپی از خمینی هست و زمانه احمدی نژاد هم به زمانه خمینی خیلی شبیه هست . امروزه شاید خیلی ها این برخورد نیروی انتظامی رو با جوونها به خاطر حجاب عجیب بدونن و اونو دست آورد احمدی نژاد تلقی کنن ولی این همون رفتاریه که در ابتدای انقلاب به صورت خیلی شدید تر شاهد اون بودیم . بسیاری از احکام اسلامی رو به هنگام اجرا از تلویزیون نشون می دادن مثل شلاق و اعدام و ... مردم در اون دوره با این مسائل کنار می اومدن به اون صورت چیزی نمی گفتن می دونین چرا چون انقلاب اسلامی کردن . پدر و مادرهاتون رفتن توی خیابونها و فریاد مرگ بر شاه و درود بر خمینی سردادن و خواهان جمهوری اسلامی شدن . بیخود نیست که رهبر انقلاب می گه که آرمانهای اصیل انقلاب در این دوره احیا شده است.

شماها اگه الان این مسئله ها براتون حل شده نیست چون انقلاب نکردید جمهوری اسلامی رو نمی فهمید . همون زمان هم که جماعت ریختن تو خیابون بعد که رژیم عوض شد و فهمیدن که چه خشتی به قالب زدن ساکت شدن . اگه شما امروز به حرفهای احمدی نژاد می خندید احتمالا اگه حرفهای خمینی رو می شنیدید می مردید ولی پدر و مادرهاتون شنیدند و نمردند و حتی نخندیدند . اگه احمدی جان می گه که اسرائیل از زمین باید حذف بشه تقلیدی از همون حرف امام راحله که می گفت اگه هر مسلمان بر روی اسرائیل یک سطل آب بریزه اسرائیل را آب می بره . فکر می کنید که احمدی جان یک آدم بی شعوره اصلا اینطور نیست اون در راستای اهداف اولیه انقلاب قدم برمی داره همون اهدافی که امثال ننه باباهای ما خواهان اون بودن و بالاش چه در انقلاب و چه جنگ خون و جون دادن و خیلی ها هم به نون و نوایی رسیدن . اگه امروزه شما به حرف احمدی نژاد که رفته سازمان ملل و هاله دیده می خندید ُ اول انقلاب ننه باباهامون می رفتن تو ماه نیگاه می کردن چون عکس خمینی توش بوده . اگه به نظرتون ایرادی وجود داره به کی وارد می شه به امام راحل یا اونهایی که تو خیابونها مشت گره کردن به احمدی نژاد یا ۱۷ میلیونی که بهش رای دادن .

جوانان دانشجوی این مرز و بوم بعد از گذشت سی سال می دونید چی فهمیدن اینکه دین از سیاست جداست یا اسلام اینی نیست که آخوندها پیاده می کنن واقعا باید بهشون خسته نباشی و دست مریزاد گفت . البته اگه ازشون بپرسی اصل اسلام چیه از عدل علی برات مثال می زنن یا می گن در کجای اسلام گفته که به خاطر حجاب کتک بزنن و از این قبیل . آنزمانی که امثال شریعتی و سروش تبلیغ اسلام و روشنفکری در اسلام می کردن به یاد نداشتن که اسلام را مردم در منظر روحانیت یعنی مدعیان آن می شناسند و ناخواسته مبلغین روحانیت شدند . آنها نفهمیدند که عوام در اینکه با پای چپ یا راست به توالت برود مشکل دارد و به حکم یک ملا قلیان می شکنند و تنباکو می سوزانند و به خیابانها ریخته تظاهرات می کنند . این روشنفکران امروزی و متحجران دیروزی غرب را در منظر مردم عیاشخانه و بی خدا جلوه دادند و اسلام را تنها راه رسیدن به کمال وقتی اسلام بر سر کار آمد و خود را طرد شده دیدند مدعی روشنفکری دینی شدند . و متاسفانه باید گفت که امروز بعد از گذشت سی سال در ابتدای همان جای اولیه هستیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:59  توسط بابی  | 


اگر خدا قسمتتان کند و به ایالات فرنگستان سفری بکنید و دست بر قضا سوار وسیلة حمل و نقل عمومی مثل مترو بشوید می بینید که بسیاری از این جماعت مشغول مطالعه هستند یا موزیک گوش می دهند کمتر می بینید که الاف باشند و چرت و پرت بگویند. اگر ناخودآگاه به یاد کشور گل و بلبل خود افتادید و مثلاً صفهای عریض و طویل نان و شیر و از همه مهمتر قبرستانهای آباد و پر مشتری را به یاد آوردید ، اگر اندک مخیله ای برایتان باقی مانده باشد متوجه تفاوت آدمها خواهید شد. هر چند که انسان تحت عوامل محیطی قرار دارد ولی عامل ارگانیکی را هم نباد فراموش کرد.
ولی خب چطور بفهمیم که یک رفتار و یا خلق و خو از محیط به ما ارث رسیده یا حمال کدهای آن هستیم و خبر نداریم ؟ جواب این سئوال در عین راحتی کمی هم بغرنج و ناراحت کننده است. برای فهم این مطلب باید به کتاب مقدس تاریخ رجوع کرده و در دوره های مختلف رفتار یک ملت را مقایسه کرد. اگر خدای ناکرده رفتارهای ادوار مختلف یک ملت حدوداً یکسان بود یا نشان از جوامع و محیطهای حدوداً یکسانی که ملت در آن می زیند دارد و یا نشان از وجهة ارگانیکی یا ژنتیکی مشخصی دارد که ملت حمال آن هستند.
البته این دو گزینه شد و هنوز دو گزینة دیگر هم می تواند داشته باشد چون این سئوال چهار گزینه ای است. گزینة هیچکدام عملا حذف شده و تنها گزینة هر دو می ماند که نیاز به تحلیل دارد. همانطور که تغییرات جوی می تواند موجب تغییر ژنتیک شود ، تغییرات جامعه هم می تواند موجب تغییرات ژنتیک جامعه شود ولی این ژنتیک با آن چیزی که مصطلح است کمی تفاوت دارد. تغییر ژنتیک جامعی منجر به تغییر رفتار شده به صورتیکه رفتار قبل از تغییر را منقرض می کند در زیست شناسی تغییر ژنتیک می تواند یک نسل را منقرض کند(نسل ایستا=نسل سوخته یا فنا شده ) و یا نسلی را برتر کند چون آن نسل توانستند خود را با شرایط جدید وفق دهند و در تغییر و تحول از بین نرفته یا خودکشی نکردند(نسل پویا=نژاد برتر). اگر منصف باشیم به نظر می رسد که نتوان این دو فاکتور را از هم جدا یا مرز بندی کرد .
پس رفتار مشخص بیانگر محیطهای مشخص و در بر گیرندة ارگانیسم مشخص است. هر چند که همه چیز در حال تغییر بوده و هر چیزی قابلیت تغییر را دارد ولی این تغییر محقق نمی شود مگر با آگاهی و پذیرش آگاهی و حرکت و حرکت و حرکت.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 20:48  توسط بابی  | 

بسیاری وقتی با اصطلاح توحش برخورد می کنند معنی حیوانی آن را به یاد می آورند در حالیکه مفهوم اجتماعی آن مد نظر است. پس برای ورود به این بحث ابتدا باید تعریف مناسبی از این واژه ارائه کرد.
توحش به معنی انجام رفتارهای شبیه به انسانهای اولیه و حیوانات است. در جوامع ابتدایی و حیوانی ، انگیزه های زندگی بیشتر در امرار معاش و غریزه جنسی خلاصه می شد.
امرار معاش ابتدا از طریق شکار و بعد کشاورزی و دامپروری توسعه یافت. بالاخره اینکه با صنعتی شدن جوامع تغییرات ساختاری در روابط به وجود آمد و فرهنگ صنعتی که به نوعی فرهنگ ماشینی بود بر جوامع حاکم شد. در جامعه صنعتی روابط بر اساس فایده Advantage شکل گرفت که این رفتارهای ابتدایی انسان را نیز در بر می گرفت و منظور از جوامع صنعتی جوامع مدرن هست.
توحش اجتماعی
هر چند که انسانها از دیرزمان به صورت قبیله ای زندگی می کردند ، ولی توحش در جامعه امروزی با صورت اولیه خود تفاوت دارد به این معنی که امروزه در جوامع کسی برای امرار معاش نیزه بر نمی دارد که به شکار برود یا اینکه برای جفت گیری گرزهای سنگی بر سر هم نمی کوبند. شرط لازم برای متمدن بودن یک جامعه فقط و فقط آموزش و کیفیت سطح آموزشی آن جامعه است و منظور از آموزش هم آموزش رسم و رسوم قبیله نبوده بلکه آموزش علم و روشهای علمی متناسب با خواست جامعه امروزی که به تجربه کاربرد آن به اثبات رسیده باشد.
پس اگر به جامعه ای برخوردیم که سطح آموزشی آن به معنی کیفی و نه کمی پایین باشد ، با مطالعه در رفتارشناسی آن مجموعه می توان به درجه توحش آن پی برد ولی قبل از آن باید معیارهای توحش را در جامعه بیان کرد.
معیار توحش
انسان به عنوان یک حیوان متکامل چنانچه بخواهد با پیشینه خود ارتباط نزدیک داشته باشد باید آن رفتارها را متناسب با جامعه امروزی همانند سازی کند. شاخصه این رفتارها عبارتست از خلق و خوی تهاجمی و جنگنده یعنی خشونت ( که برای تنازع بقا نیاز داشته ) البته این خصلت امروزه کامل تر و متنوع تر شده و دزدی و فریب و برانگیختن احساس ترحم را هم می توان به آن اضافه کرد.
پارامتر دیگر بحث غرایز است به این معنی که انسان کارهای خود را بر اساس رسیدن به غرایز خود و بالاخص غرایز جنسی مرتب می کند به صورتیکه این شاخصه همه چیزهای دیگر را تحت شعاع قرار می دهد.
مطالعه موردی
در انتها بد نیست به جایگاه جامعه خود از نظر توحش نگاهی داشته باشیم. بر کسی پوشیده نیست که درجه حساسیت مردم نسبت به مواردی که بر خلاف باور آنهاست یا آن را نمی پسندند ، خیلی بالاست. یعنی آمادگی برای درگیری به هر عنوان وجود دارد و حتما شما هم بسیاری دیده اید کسانی را که در کوچه و خیابان با هم دست به یقه می شوند با عنوان اینکه چرا به دوست دختر من نگاه کردی یا چرا به زن من نگاه کردی یا چرا پول منو نمیدی یا چرا به خواهر من چپ نیگا کردی یا اینکه تو حق نداشتی عاشق دوست دختر سابق من بشی یا اینکه چرا عین خر رانندگی می کنی و از این قبیل. البته باید خشونت را ریشه یابی کرد و دید از کجاست .
از نظر غرایز جنسی هم که خدا ملت ما رو توفیق بده صغیر کبیر نمی شناسه از پیرمرد گرفته تا بچه همه به دنبال مخ زنی اند و همه کارهاشون رو هم بر این اساس مرتب می کنند.
همین آلودگی صوتی رو که در سطح جامعه به وفور می بینید تاثیر مخربی بر روان و رفتار آدمها می زاره و درجه وحشیت انسانها رو بالا می بره . البته همه این خصلتها با آموزش و زمان طولانی قابل حل هستند هر چند که آموزشهای فعلی در جهت خلاف هستند. پس اگه می گن که ایرانیها وحشین درسته یا غلطه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:7  توسط بابی  |