تبليغاتX
روندهـــا

روندهـــا

دهه های پیش از انقلاب شاهد تولد و رشد اسلام دیگری بود که بیرون از نهاد روحانیت ساخته و پرورده می شد. نظریه پردازان این اسلام را بعدها, روشنفکران مذهبی نامیدند. روشنفکران مذهبی فرزند زمانه خود بودند و چنان نفوذ خود را گسترش دادند که حتی حوزه های علمیه را نیز زیر سایه تاثیر خود گرفتند. روشنفکران مذهبی بیشتر برخواسته از میان طبقات متوسط شهری و در عین حال خانوارهای روحانی و مذهبی بودند. آن ها در دانشگاه ها تحصیل کرده و حتی سفرهایی هم به دیار فرنگ داشته اند. پس بیش از روحانیان با جهان واقعی و ملموس و دشواری های مسلمان بودن در عصر تجدد آگاه بودند و به همین سبب کوشیدند تا تفسیری از اسلام به دست آورند که بتوانند پاسخگوی نیازهای طبقه متوسط شهری باشند.

سعید حنائی کاشانی(استاد فلسفه دانشگاه شهید بهشتی, تهران): "گفتار دینی در ایران و در بسیاری کشورهای اسلامی بیش از آن که به دست روحانیون شکل گرفته باشد, به دست روشنفکران شهری شکل گرفته است, روشنفکران شهری که البته می توانستند زمینه های دینی داشته باشند, که این زمینه های دینی مثلا این بوده است که مثلا کسی مانند شریعتی, پدرش ابتدا در علوم دینی تحصیل می کرده است و بعد از این کسوت بیرون آمده است, اما همچنان در واقع به عنوان یک مبلغ دینی باقی مانده است. این ها همه زمینه هایی است برای این که افراد مختلفی بتوانند آن چه را که مطلوب می دانند, انجام دهند. برای کسی مثل آقای بازرگان در واقع مسئله مهم این است که اسلام تا چه اندازه با علم منطبق است, یعنی چگونه ما می توانیم اسلام را با علم جدید وفق بدهیم و آیین های اسلامی را به صورت علمی تفسیر و تاویل کنیم و در نتیجه زندگی یک مسلمان شهری را مطابق با معیار های متمدنانه جدید شکل بدهند."

این تفسیر تازه از اسلام , برآمده از نیازی اجتماعی و سیاسی بود و به طور طبیعی از درون سنت اسلامی برنمی خواست. شکست مدرنیسم در کشورهای اسلامی یکی از دلایل عمده طرح دوباره اسلام در تفسیری تازه بود. مدرنیسم در کشورهای اسلامی و از جمله ایران, بیشتر در نظام سیاسی تبلور می یافت که نه سنتی بود و نه مدرن و در نتیجه بسیاری از خواست های اجتماعی و سیاسی مردم را بی پاسخ می گذاشت. این دولت ها در بسیاری موارد متاثر از فرهنگ غرب بودند و خواهان گسست قاطع از آداب و رسوم سنتی.

سعید حنائی کاشانی: "چیزی که جدید است این است که امروزه کسانی در واقع عهده دار ایدئولوژی اسلامی شده اند که ارتباط نهادی با دین نداشته اند. به همین دلیل کسانی مانند شریعتی یا بازرگان می توانند این بحث های کلامی و بحث های ایدئولوژیکی را وارد زندگی عموم مردم بکنند, در حالی که کسانی مانند آقای مطهری و علامه طباطبائی نمی توانند این بحث ها را عمومی کنند و به همین دلیل شما می بینید که آن دستاوردی که روشنفکران دینی در ایران دارند, یعنی این که عموم مردم را که طبقات شهری باشند وارد مسائلی می کنند که تا قبل از آن خاص طبقات اندکی از مردم بود و آن هم به وسیله یک نهادی به نام روحانیت انجام می شد و تاثیرش بسیار اندک بود."

روشنفکران مذهبی دین را وارد اجتماع کردند و تفسیر فراگیر از دین به دست دادند که در آن دین می تواند همه نیازهای مادی و معنوی بشر را برآورده کند و با ایدئولوژی های معنوی هماوردی نماید. برای این هدف روشنفکران دینی آن زمان, از جمله علی شریعی, ناگزیر بودند تا مفاهیم کلیدی اسلام را از نو تعبیر کنند.

سعید حنائی کاشانی: "کسی مانند شریعتی با هنرمندی در واقع این کار را انجام می دهد, نه با توانایی های علمی. از این جهت شریعتی دوباره اساطیر مذهبی را احیا می کند, آن ها را با زبان روز مجهز می کند, و به آن ها جهتی می دهد برای رسیدن به آن چه ایده آل است و مطلوب. از این جهت ما می بینیم که آن گفتاری که در واقع بعد از انقلاب ایران حاکم می شود, گفتار شریعتی است که خودش را نه به عنوان روشنفکر دینی یا مذهبی, بلکه دقیقا به عنوان روشنفکر مطرح می کند. یعنی شریعتی با استفاده از منابعی که در غرب وجود دارد, یعنی گفتار مسلط روشنفکران غربی که چپگرایی است, کسانی مانند سارتر, فانون و دیگران, در واقع سعی می کند که نشان دهد این چیزی که معنویت اسلامی می نامد, می تواند با جهت گیری تاریخی همراه باشد که آرمان آن برانداختن حکومت مستکبران و روی کار آوردن حکومت مستضعفان است."

علی شریعتی که بی گمان پرنفوذترین روشنفکر مذهبی تاریخ معاصر ایران است, باور داشت که روشنفکری یعنی پیامبری!

احسان شریعتی(فرزند دکتر علی شریعتی): "شریعتی روشنفکر را ادامه کار پیامبران می داند و در واقع یک نقش پیامبرانه برای روشنفکر قائل است. روشنفکران ادامه دهنده راه پیامبران هستند از نطر شریعتی. به این معنا علم برای علم و تحقیق برای تحقیق طبعاً نیست در کار شریعتی. این بار عاطفی یکی از به اصطلاح خصایص ذاتی امور دینی است و نمی شود در دین به این بار عاطفی توجه نکرد. این بار هنری و تاریخی مثلا یکی از محورهای کار شریعتی بود که ما باید هنر را وارد فرهنگ مذهبی و بازسازی امر دینی قرار بدهیم یا در بعد شاعرانه ای که در وصف شریعتی یا در زندگی شریعتی می بینیم, بله, این یک واقعیت است. این جنبه هنری است, ولی با جنبه سیاسی یا هنری نمی شود تقلیل داد کلیت حرکت یا اندیشه را, یعنی بگوییم که یک کار سیاسی بوده است و جهت ابزار ساختن از دین, این جوری تعبیر شده است یا در برداشتی اسلام شاعرانه بوده است به قول بعضی ها."

تفسیر هنرمندانه اسلام, یعنی کناره گرفتن از تفسیر علمی یا تاریخی آن, برای تبدیل اسلام سنتی به ایدئولوژی مبارزه سیاسی و اجتماعی. برای این که اسلام سنتی بتواند وعده آرمانشهری زمینی و آسمانی بدهد و این آرمانشهر را فراتر از همتاهای غربی خود بنشاند, باید در بسیاری از مفاهیم سنتی و همین طور مدرن دستکاری کرد. شهامت, امامت, خویشتن, ایدئولوژی, روشنفکری و مانند آن ها در منظومه فکری کسانی مانند علی شریعتی معناهای تازه و منحصر به فرد یافته اند.

سعید حنائی کاشانی: "شریعتی در واقع یکی از هنرهایش, یا یکی از توانایی هایی که در واقع دارد و به این وسیله می تواند مخاطبانش را شیفته کند, همین دستکاری در مفاهیم است. مفهومی مانند روشنفکر و مفهومی مانند ایدئولوژی را بسیار هنرمندانه دستکاری می کند و با علم به این که این مفاهیم می توانند مفاهیم بسیار مردودی باشند در غرب, آن را طوری بازسازی می کند که یک معنای بسیار حماسی و انسانی و روشنفکرانه به آن می بخشد. در نتیجه شریعتی موفق می شود بیشتر با ارزش ها کار خودش را پیش ببرد تا با علم و دانش."

همین ویژگی است که به نظام فکری کسانی چون شریعتی و تفاسیر وی از اسلام, خصلتی دلبخواهانه و خارج از چارچوب و قواعد شناخته شده تفسیری می دهد.

سعید حنائی کاشانی: "شریعتی در جایی می گوید که همان کاری که بسیاری از روشنفکران اروپایی با اساطیر یونانی کردند, ما حق داریم با اساطیر دینی خودمان انجام بدهیم. یعنی شریعتی وقتی که می بیند روشنفکران اروپایی از اساطیر یونانی, مانند سارتر, استفاده می کنند برای بیان اندیشه های جدید, او هم به خودش حق می دهد که این کار را بکند و معنای تازه ای در این اساطیر بگذارد و کشف بکند. در واقع من می توانم بگویم که شاید هیچ کس در دوره جدید به اندازه شریعتی به علم هرمونتیک آشنا نبوده و از آن استفاده نکرده است. یعنی آن چیزی که در واقع شریعتی را قوی می کند, تفسیرها و تاویل هایش است. این تفسیرها و تاویل ها می توانند با معیارهای علمی ناسازگار باشند, اما با معیارهای خطابه و با معیارهای هنر ناسازگار نیستند. خطابی بودن شریعتی از وی نمونه یک آرمانخواه رمانتیست مذهبی ساخت که شالوده اندیشه اش شورآفرینی بود. در واقع بخش عمده ای از سرشت فکری او, به اثر پذیریش از ایدئولوژی مارکسیسم بر می گشت. همان ایدئولوژی که وی اسلام را رقیب آن می دانست."

احسان شریعتی: "یکی از منابع فکری شریعتی همین مارکسیسیم و مکاتب چپ است, یعنی به طور کلی سوسیال دموکراسی و جنبش های سوسیالیستی که در تاریخ معاصر اروپا پیدا شده است. ولی نوع و سنخ مارکسیسمی که شریعتی به شکل علمی در فرانسه آموخته است, از زمان هانری لوفر و به خصوص گوویچ که ایشان در درس هایش شرکت می کرده و تعقیب می کرده این مباحث را, نوعی مارکسیسم اروپایی و در واقع نئومارکسیسم است که از لوکاچ تا آلتوسه و با گذر از مکتب حلقه فرانکفورت مشخص می شود و بنابراین تم هایی که شریعتی در ایران مطرح می کند مورد انتقاد سایر مارکسیست های کلاسیک(چه مذهبی و چه غیر مذهبی, یعنی آن هایی که منبع فکریشان مارکسیسم است از مذهبی ها) قرار می گیرد که این های نظریاتی است تجدید نظرطلبانه و نئومارکسیستی یا غیرعلمی..."

چنین بود که شریعتی توانست با هنرمندی مفاهیم اصلی تشیع را در چارچوب خاص مارکسیستی خود بفهمد  و به این ترتیب تفسیر تازه ای از اسلام و تشیع خلق کند که ویژگی اصلی آن اعتراض به نظام سیاسی موجود باشد.

روشنفکرانی مانند علی شریعتی, به دلیل قدرت بیان شفاهی خود, به سرعت در میان توده مردم و جوانان در دهه 40 و 50 نفوذ یافتند. رئیس موسسه تحقیقات اجتماعی در دهه 1340 می گوید: "روشنفکران مذهبی به این دلیل برای جوانان گیرائی و کشش پیدا می کردند که فقر آن ها را می پوشاندند, اعتراض آن ها را به حکومت سامان می دادند و برایش نظریه می ساختند و سرانجام به هویت یابی نسلی سرگشته و از ریشه خود برکنده شده یاری می کردند..."

احسان شریعتی از دلایل نفوذ کلام پدرش در آن دوره می گوید: "در درجه اول شخصیت شریعتی است که با پیچیدگی, یعنی چندوجهی و چندساحتی بودنش در زمینه های هنر, سیاست و حتی دین شناسی یا ایدئولوژی های جدید و وارد شدن به حوزه های فرهنگی مختلف... به چنین شخصیت هایی طبعاً جامعه ای که در حال انتقال از سنت به مدرنیته است و دچار یک بحران هویتی و فرهنگی عمیق است, احتیاج دارد. برخلاف ظاهر آرمانگرایانه و ایده آلیستیک که شریعتی دارد, به نظر من در مبانی واقعی و تاریخی مشخصی که اتفاقا در جامعه ایران زنده است, مثل خود همین برخورد درست با پدیده دین یا با پدیده هویت ملی و بومی که در واقع این مشکل و معضل همه روشنفکران بوده از آغاز مشروطه تا الان و شریعتی هم همان دغدغه ها را داشته است که سایر روشنفکران داشته اند و اما آن ها نتوانسته اند چه بسا با زبان و با روش درستی با این مسئله برخورد کنند و دچار انزوا شده اند و ناشناخته مانده اند. ولی شریعتی به طور نسبی موفقیتش در این بود که توانست این سد را بشکند و پلی بین دغدغه های روشنفکران و مردم, دردهای مردم و در واقع مسائل اصلی متنابه مردم(چه در زمیه اعتقادی و چه اجتماعی) ایحاد بکند."

روحانیت زمانه, شریعتی را تکفیر و بایکوت کرد و روشنفکران دوران او نیز چندان اهمیتی به وی نمی دادند. بدین روی شریعتی نتوانست در دوران حیات خود با هیچ یک از کانون های اقتدار فکری در جامعه وارد گفتگو شود. تک گویی وی در زمانه اش به پر و بال گرفتن شخصیتش کمک کرد.

سعید حنائی کاشانی: "برای زدودن شریعتی به دیالوگ(گفتمان) نیاز بود, اما جامعه زمان شاه در واقع برای دیالوگ امکانی نداشت. همان طور که افلاطون و سقراط نشان دادند تنها پادزهر سخنوری دیالوگ و گفتگو است و هر سخنران و خطیبی را می شود با دیالوگ متوقف کرد. اما دوران شاه به دلیل خصوصیاتی که داشت, یعنی همین فضای دیالوگی که در آن وجود نداشت و همین رابطه ای که باید در واقع میان روشنفکران مختلف در جامعه وجود داشته باشد, شریعتی به یک اسب سرکشی تبدیل شده بود که هیچ مهاری جلوی او را نمی توانست بگیرد."

احسان شریعتی: " باید توجه کرد که یکی از اولین(در حوزه مذهبی لااقل) ناقدین نهاد سنتی و تفکر تحجر و تسلط گرایانه دینی, شریعتی بود. ما می بینیم که در هر قضیه فکری جدی که حتی در همین سال های آخر هم ادامه دارد, از آقای اشکوری و آقای آغاجری و ملی- مذهبی و به طور کلی پرونده هایی که وجود دارد, باز یک پای تفکر شریعتی مطرح است. یعنی همیشه این مسئله که تفکر شریعتی برای حاکمیت و روحانیت هم منبعی بوده است برای این جامعه جوان, و اصلا اینکه حاکمیت اسلام امکان پذیر بشود در ایران و در هیچ نقطه دیگری, این را مدیون می داند به شریعتی. از طرفی بزرگترین ناقد این نوع حکومت هم باز شریعتی است."   

از شگفتی های روزگار همین بود که روحانیون سیاسی دوران به شدت از وی تاثیر پذیرفتند و در نتیجه ادبیات روحانیون انقلابی و بعد حاکم رنگ و بوی علی شریعتی را گرفت. این جدا از گروه ها و سازمان های سیاسی بود که پا به عرصه نهادند و رهبر فکری خود را علی شریعتی می دانستند. سعید حنائی کاشانی می گوید این پیامدهای فکر شریعتی بود که خود وی هرگز نمی توانست آن را پیش بینی کند!

سعید حنائی کاشانی: "شریعتی متاسفانه یک فلسفه تاریخی داشت که آن فلسفه تاریخش خیلی خوش بینانه بود. در واقع شریعتی بازی های تاریخ یا دهن کجی های تاریخ را ندیده بود. اگر شریعتی مثلا آن قدر زنده می ماند که پروستریکا را ببیند, آن قدر زنده می ماند تا فرو پاشی بلوک شرق را ببیند, یا در واقع به تاریخ اسلام با دید دیگری نگاه کرده بود, می فهمید که بسیاری از آن چه که ما می خواهیم به دست خودمان نمی آید و ثمره آن را بسیار کسانی می برند که ما در واقع آن ها را از ابتدا به عنوان دشمن خودمان شمرده ایم..."
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 18:26  توسط مهرداد   |