"در زندگي زخم هايي هست كه مثل خُره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد چون عموما عادت دارند اين دردهاي باور نكردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند..."
و همان طور كه بازديدهايتان تا به حال هيچ اهميتي نداشته، باور كنيد تسليت گفتن هايتان هم هيچ اهميتي ندارد و نتيجه مي گيريم: قسمت نظرات حذف!
فرض را هم بر اين بگذاريد كه يك كودك از كوچه اي رشد پيدا كرد كه بوي درختان انجير مي داد و اولين نامه خودش را هنگامي كه 5 سال بيشتر نداشت در همان كوچه زير درختان انجير نقاشي كرد، نامه را به مادربزرگش سپرد تا براي خانواده اش بفرستند.
اين يكي فرض رو هم داشته باشين كه يك نوجوان عاشق مي شود و زمستان هم فصل خوبيست چون يك درخت انجير را هم مثل يك پشه مي كُشد. زندگي و دنياي اطراف او مانند بهار رشد مي كند اما او آن قسمتش را دوست دارد كه مانند زمستان گرما گُم مي شود، دوستانش مي ميرند يا جاي پايشان زير برف ها گم مي شود... هر چه كه باشد او عاشق است و از يك عاشق هم توقع اعتدال را نمي توان داشت.
اين پيش ذهنيت ها را كه تا به حال برايتان بازگو كردم براي اين است كه آخرين فرض را هم به عهده خودتان بگذارم تا بدانيد وقتي كه يك جوان دنبال بهبود وضعيت و شرايط اجتماعي اش باشد، به دنبال فرصت ساختن و استفاده از فرصت هاست.
به همين سادگي و مسخره ای.
[حالا كه فرض هايتان را كرده ايد، اين صفحه را ببنديد! چون اين وبلاگ به هيچ وجه جاي خوبي براي مُردن نيست]
مي خواي بميري يا بدوني ادامه ش چي ميشه كه اين صفحه صاب مرده رو نمي بندي؟ در هر صورت همانطور كه تا به حال بازديدهايتان برايمان اهميتي نداشته ماندنتان هم مانند آن؛ خوش آمد گوييم و قدمتان به روي قبر!
يك كودك كه خون مي خورد، نوجوان مي شود بيشتر مي خورد؟ بايد ببينيم كه اين جوان تكيه گاهي هم در تمامي اين مدت ها داشته؟ شما كه نمي دانيد اما من برايتان مي گويم كه او در تابستان سال 81 وقتي كه در گردنه خوش ييلاق از ميان بوي خوب شالي زارها و درختان جنگلي و صداهاي وحشي طبيعت با تكيه گاهش عبور مي كرده، بر ميگرده وهمانند قبل سفر، در كوچه اي كه بوي انجير مي دهد با هم قدم مي زنند و عاشق مي شوند و از زندگي هايشان براي هم مي گويند و چقدر خوب است مشوق يك جوان فردي باشد كه همه مي گويند از جنس ديگر و برتريست.
[اين آواز رو تا به حال شنيدين؟ " اون درخت انجير پيري كه تو باغ بود تموم كودكي هاي مرا مي ديد يه ديواره يه ديواره يه ديواررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر"
و " نكند برف اشتباه كند بشكند شانه هاي تُردت را مرد را بي تكيه گاه كند" ]
آنتراكت بسه! داشتم مي گفتم كه با هم قدم مي زدند و خوب بود. حالا كه قدم نمي زنند، درخت هاي انجير و گردنه خوش ييلاق و هزاران چيز وامونده ديگر براي يك جوان چه فرقي با باتلاق دارند؟ اگر قرار به فرو رفتن و خفه شدن باشد كه از روي همين جيغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ هم مي توان تشخيص داد كه باتلاق كار خودش را كرده است.
شما هم از همان ابتدا بايد مي فهميديد كه تمامي خاطراتش مثل يك كابوس، اولين زخم جدي زندگي رو به من هديه داده و براي رهايي از اينهمه باتلاق كه درونم انباشته شده اگر اُق زدن كافي بود، تمامي روده هايم را بالا آورده ام. از اين به بعد 85/9/30 برابر است با تولد اولين زخم و اينكه سال هاي بعد، شب هاي يلدا، هنداونه هايمان را روي قبر مي خوريم و آجيل هايمان را روي سرش مي شكنيم... به دَرَك! " من از چاهي بيرون مي آيم كه رُستم در آن مُرد".

