هنرهای توده ای یا بازاری کارکرد ذهن مخاطب را نیمه خودکار می کنند ، آن ذهن را در اختیار خود می گیرند و عنصر رهایی بخش هنر یعنی خیال پردازی را محدود می نمایند.اینطوریه که همه چیز قابل پیش بینی می شود.مخاطب فقط مصرف کننده فکر می شود و امکان تفکر مستقل را از دست می دهد. موقعیت های تکراری ، کلیشه ها و روایت های یک شکل و استاندارد سر بر می آورند.تازگی و هر چیز خلاف عادت رد می شود و مخاطب در این دنیای رام ، آرام ، یکنواخت و شناخته شده احساس راحتی می کند و به آسانی تسلیم ایدئولوژی سازندگان آن می شود.
اما موسیقی مدرن از شنونده می طلبد که به گونه ای خودانگیخته ، ذات حرکت درونی را بیافریند و از او می خواهد صرفا به لذت شنیداری ناشی از تعمق بسنده نکند ، بل خود به آفریدن بپردازد. لذت بردن از این هنر نیازمند اندیشیدن است. هنر مدرن نقد دستاورد های سنت است و شاید آنجا به اصالت دست یابد که خود را به طور کامل از مفهوم اصالت رها کند یعنی از این مفهوم که حتما چنین باشد و نه طور دیگری.مخاطب هرگز نخواهد توانست به معنای نهایی اثر پی ببرد آنها به معنا نزدیک می شوند اما به آن نمی رسند.
مدرنیسم پدیده ای است که به تاریخ یک صده و نیم گذشته فرهنگ غرب مربوط می شود.عده ای می گویند:رسالت مدرنیسم دفاع از مدرنیسم است. اینان اندیشه و فرهنگی را مدرن میدانند که با نهادها ، باورها ، خرافه های مذهبی مبارزه کند و با خرد باوری و نیز با انسان سالاری و بینش دنیوی همراه باشد.هنر مدرن از آنجا که به هر رو به مخاطب اراثه می شود در موقعیت ارتباطی قرار می گیرد اما این هنر به کمترین میزان ممکن در مدار ارتباط های انسانی قرار گرفته است.اگه از پاره ای موارد استثنائی بگذریم هنر مدرن توانایی ایجاد ارتباط با مخاطبان بسیار، یعنی توده های مردم را نداشته است البته این نکته بدان معنا نیست که هنرمند مدرن خواهان ارتباط نبوده است ، یا کار او به این دلیل هنری است ناکامل ولی به هر رو باید این واقعیت تلخ را پذیرفت که هنر مبتذل که توجیح کننده مناسبات و جایگاه آدمی باشد با انبوه مخاطبان تماس می گیرد ولی هنر مدرن با مخاطبانی اندک.
هنر مدرن مقلد واقعیت نیست. هنرمند مدرن به ادراک حسی خود نامطمئن است. وقتی براک و پیکاسو می گفتند که نمی خواهند آنچه را که می بییند نقش کنند، بل در پی آنند تا چیزی که به آن می اندیشدند بکشند در واقع بی اعتمادی خود را به حس بینایی خویش نشان میدادند، زیرا به خوبی دانسته بودند که حس آنان چیزی نیست جز "عادت های دیداری" . منطور اینجا کلیتی خیالی نیست بلکه واحدی است رها از هر تعیین قراردادی و تحمیلی.
هنر مدرن نا آشنا ترین چیزهاست اما هر چیز ناآشنا برای ذهنی که به قاعده های مرسوم ، خرافه های مذهبی و سنتی خو گرفته باشد هراس آور است ، هنر مدرن آرامش مخاطب را بر هم میزند. برای تماشاچی سینمای کلاسیک که در آن همه چیز قابل پیش بینی و درک است ، تماشاگری که پیشاپیش به پایان خوش و نتیجه دلخواه امید بسته زندگی در سینمای مدرن هراس آور است.این است راز واکنش منفی عامه ی تماشا گران به سینمای مدرن.آنان ناتوان از اندیشیدن مستقل و آفریدن طرح معناشناسانه خود ، از اثر روی بر میگردانند ، و به آثاری روی می آورند که در آن همه چیز قابل پیش بینی باشد آثاری که حتی نیاز به درک شدن هم ندارند.آنچه تحمل ناکردنی است ، شکل و ساختار نامتعارف است.
تاریخ جهان از بردگی به انسان سالاری و آزادی نرسیده است بلکه از تیر و کمان به بمب اتم میرسد.ما تقریبا همه چیز این جهان را از طریق حس و قرار دادن آن در زمان و مکان و نسبت علت و معلولی می شناسیم نکته مهم اینجاست که ما فقط بخش کوچکی از درون خویش را می شناسیم ، سرچشمه انگیزه ها ، کردارها و رفتارمان بر ما معلوم نیست.اگر واقعیت جز موضوعی قراردادی نباشد، و موقعیت آن جز با ذهن آدمی مشخص و معین نشود ، پس بیان آن تنها از راه های پیچ در پیچ هزار توی ذهن می گذرد و ممکن است.